عشق
به نام او که نامش
آرامش دهنده دلهاست

هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين
يکجا جمع نمي شود که در همين سه
واژه کوتاه :
او دوستم ندارد ...
عشق
به نام او که نامش
آرامش دهنده دلهاست

هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين
يکجا جمع نمي شود که در همين سه
واژه کوتاه :
او دوستم ندارد ...
عشق 
در روزگاران قدیم زمانی که هنوز بشریت پا به این دنیا نگذاشته بودند
تمام خوبی ها و بدی های دنیا دور هم جمع شده بودند همه حوصله
شان
سر رفته بود ناگهان خلاقیت فریاد زد:بیایید قایم باشک بازی کنیم.همه
قبول کردند.
دیوانگی به همه پیشنهاد داد تا او چشم بگذارد. از آنجا که
هیچکس
دوشت نداشت دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند
. اوشروع به
شمارش کرد : 3.2.1 و...دروغ بین آشغال ها قایم شد و مهربانی
به شاخ
ماه آویزان شد و زیبایی در اعماق دریا و ...
-95 . 96 و ... همه قایم شده بودند و فقط عشق مانده از آنجا که
هیچ وقت
نمی توان عشق را در جایی پنهان کرد اوهم نمی دانست
باید در کجا
قایم شود ناگهان خود را در پشت بوته ی گل رز پنهان کرد
. شمارش
دیوانگی پایان یافت . او همه را پیدا کرد به جز عشق
. حسادت جای
عشق را به دیوانگی گفت دیوانگی شاخه ای چنگک مانند را برداشت
به
طرف بوته رفت ناگهان چنگک را در بوته گل رز فرو کرد
در همان
لحظه صدای جیغی شنیده شد عشق دستانش را بر چشمانش
نهاده بود
وقطرات خون از لا به لای انگشتانش می چکید.
دیوانگی فریاد زد
: خدایا!خدایا من با تو چه کردم چگونه میتوانم کاری را که کردم
جبران
کنم عشق گفت : من کور شدم وتونمی توانی کاری کنی فقط
می توانی
راهنمای من باشی و از آن پس بود که عشق همیشه با دیوانگی همراه
بود.
بخون به سلامتي هر چي عاشقه
1- به سلامتي سه كس : غريب ، تنها ، بي كس
2- به سلامتي گاو چون كه نگفت من ، گفت ما ?
- به سلامتي كرم خاكي به خاطر خاكي بودنش ?
- به سلامتي خيار به خاطر اينكه يار داره
5- به سلامتي شلغم به خاطر اينكه غم داره
6- به سلامتي كلاغ ، هر چند كه سياهه ولي عوضش يه رنگه
7- به سلامتي ديوار كه هر مرد و نامردي بهش تكيه ميكنن
8- به سلامتي شمع که تا آخرش به پات
ميسوزه .
عشـــــــــق بـــــي پــايــان
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادفکرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین
درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند:
"باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب
ديدگي يا شکستگی نداشته باشه
"
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری
نیست
.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا
می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده
نمی خواهم تاخير من بيشتر شود
!
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت
نماند
.
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را
متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد
!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر
روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم
او چه کسی است.
کبوتر
روی
قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت.
جدایی
گفتم از عشقت جدا شوم
و دل دیوانه ام را از بند عشق آزاد کنم
دل من محبوس است
در زندانی که
میله هایش حرف های عاشقانه ی تو
و زندانبانش چشمان دلربای توست
ای کاش نامه های عاشقانه ام رابه همراه کبوتران سپید
برایت با اشک های شبانه ام راهی می کردم
نه نه !
نمی توانم هرگز زندان دلت را رها کنم
من این اسارت را از آزادی اما بی تو بیشتر می خواهم
واگر حتی روزی
وقت آزادی ام فرا رسد
به کبوتران سپید خواهم گفت
که خاکستر تن بی جانم را برایت آورند.
همسفریم
زندگی دفتری از خاطر هست.
یک نفر در شب کم،
یک نفر در دل خاک،
یک نفر همدم خوشبختی هاست،
یک نفر همسفر سختی هاست،
چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ما همه همسفریم .
عاشق 
هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید/
بهر یک گل منت صد خار می باید کشید/
من به مرگم راضیم، اما نمی آید اجل/
بخت بد بین، از اجل هم ناز می باید کشید.
صبرک علی انت یا 
تحملت نسبت به من تو ای
یا حبیبی یا ابو قلب قاسی
ای عزیزم ای صاحب دل سنگ
بتسبنی لیه متنهده
چرا من را رها می کنی اندوهگینم
و حا اموت کده علیک یا ناسی
و اینطور من از دستت خواهم مرد ای کسی که فراموشم کردی
طیب و حیاة ما شغلتنی
خوبی و زندگی آنچه مشغولم کرده است
یا انا یا انت یا واد حتحنلی
یا من یا تو یا عشق از بین خواهد برد
علمتنی اتقل قوی
به من یاد دادی بسیار سخت باشم
علشان ترجع و تحبنی
تا تو برگردی و مرا دوست داشته باشی
عایز تنسانی طیب ما تقول و بلاش لف و دوران
می خواهی فراموشم کنی خوبه ولی فقط می چرخانی و می گردانی
بس اما ابعد عنک وانساک متکونش فی یوم زعلان
تا ازت دور شدم و فراموشت کردم نمی خواهی حتی در یک روز قهر
باشی
و حیاة ما تعبت عشان بهواک و انت استهرت کتیر
و در عمرم مثل عشقت رنج نکشیدم و تو باعث شدی شب های بسیاری
بیدار باشم
لازم اوریک لازم اخلیک تتعب قوی م التفکیر
باید نشانت دهم باید رهایت کنم تا بسیار از فکر کردن خسته شوی